يسنا و مرگ - ۱

- یسنا ، مادربزرگ رو یادت میاد ؟

- کدوم مادربزرگ ؟ مامی یا ماماش‌جون ؟

- مادربزرگ من ، مادر مامی ، همون مادربزرگ که رفتند پیش خدا .

- نه ، یادم نمیاد .

- همون مادربزرگ که ساری زندگی می‌کردند ، گاهی می‌رفتیم دیدنشون ، یک گربه توی حیاطشون بود که تا تو رو می‌دید از پله‌ها می‌رفت بالا ...

- آها .. مادربزرگ شما که مرده‌اند ...

- آره دیگه . یادت اومد ؟

- یادم بود ، اما ایشون مرده‌اند ، شما گفتین رفته‌اند پیش خدا ،‌ واسه‌ی همین من یادم نیومد .

- خب همون دیگه . وقتی می‌گیم مادربزرگ رفته‌اند پیش خدا یعنی همون مرده‌اند ..

- خدا که جا نداره که مادربزرگ برن پیشش . مادربزرگ مردند ،‌ بعد آدم‌ها یک چاله کندند مادربزرگ رو گذاشتند توی اون چاله ،‌ روشون هم خاک ریختند .

/ 5 نظر / 12 بازدید
روشنک

سلام یسنا جون چه اسم زیبایی ! چه دختر زیباتری واسه خودت اسفند دود کن

روشنک

امروزم رو با دنيای قشنگ مهربونت ساختی

بلفی

راستی من نمی‌تونم کامنت‌دونی مامانت رو باز کنم . می‌شه بهشون بگی درستش کنن ؟ در مورد قالبشونم .... گويا دماغ منم بزرگه !!!